آلبر کامو: اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم، آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی (نیز) اعتراض کنم.
گاهشمار تمام سنگي٢٥٠٠-٣٠٠٠ ساله
در ديوار داخل اين ساختمان لغت «کعبه» حکاکي شده است. در کتابهاي زرتشتي آمده است که حضرت زرتشت «زاراتشترا» در اين محل، نيايش ميکرده است. اعراب، لغت کعبه را از پارسي پهلوي گرفتند. همانطور که در زمان داريوش کبير به كشور «عمان» امروزي «مکه» ميگفتند؛ بنابراين كلمه مكه نيز فارسي است.
در محاسبه روز نوروز در کتب زرتشتي نوشته شده است که زرتشت در اين رصدخانه، محل شروع نوروز را محاسبه کرد. نوروز در روز اول فروردين از محلي شروع ميشود که اولين اشعه آفتاب در آنجا بتابد. بر اساس برآورد گاهنامه زرتشت، هر 700 سال يکبار نوروز از ايران شروع ميشود. آخرينباري که نوروز از ايران شروع شد، 300 سال پيش بود. در سال 1387، نوروز از پاريس و بروکسل و در سال 1388 ار تورنتو و نيويورک شروع شد. سال آينده هم نوروز از محلي بين آلاسکا و هاوايي شروع خواهد شد.
از زمان حمله اعراب به ايران تا به امروز، يعني قرن بيست و يكم ميلادي، كاربرد و تعريف اين بنا كشف نشده بود. خوشبختانه پژوهشگر ايراني «رضا مرادي غياثآبادي» كه تحقيقات فراواني در زمينه ايران باستان داشته است، نتيجه كشف خود را در كتابي به نام «نظام گاهشماري در چارطاقيهاي ايران» توسط انتشارات «نويد شيراز» به چاپ رسانده و راز اين بنا را منتشر كرده است.
تا امروز حدث ميزدند كاربرد اين بنا، محل نگهداري كتاب اوستا و اسناد حكومتي يا محل گنجينه دربار و يا آتشكده معبد بوده است. اما غياثآبادي با تحقيقات خود ثابت كرد اين بنا با مقايسه با تمامي بناهاي گاهشماري (تقويم) آفتابي در سرتاسر جهان، پيشرفتهترين، دقيقترين، و بهترين بناي گاهشماري آفتابي جهان است. اين در حالي است كه تا قبل از اين بنا هم «چارطاقيها» در نقاط مختلف ايران احداث شده بودند و همين وظيفه را با شيوهاي بسيار ساده اما دقيق و حرفهاي بر عهده داشتند.
تمامي بناهاي گاهشماري آفتابي در جهان فقط ميتوانند روزهاي خاصي از سال (مانند روزهاي سرفصل) را مشخص كنند و حتي با سال خورشيدي هم تنظيم نيستند. اما اين بنا با دقت و علمي كه در ساخت آن اجرا شده، قادر است بسياري از جزئيات روزهاي مختلف سال و ماهها را مشخص كند. زرتشتيان با استفاده از اين بنا ميتوانستند بسياري از مناسبتها و جشنهاي سال را روز به روز دنبال كنند و از زمان دقيق آنها آگاه شوند.
بسياري از بناهاي چارطاقي در سطح كشور (به تصور آتشكده) يا به طور كامل تخريب شده و يا تغيير كاربري داده شده است. ولي خوشبختانه تعدادي هم مانند چارطاقي «نياسر» و چارطاقي «تفرش»، سالم مانده و براي ما و نسلهاي بعدي باقي ماندهاند.
متأسفانه بناي «كعبه زرتشت» با آن كه تقريباً سالم باقي مانده است به ثبت ميراث جهاني سازمان ملل نرسيده است! حتي سازمان ميراث فرهنگي هم اين بنا را همراه بناهاي عجايب هفتگانه جديد (كه برج ايفل هم يكي از كانديداها بود) پيشنهاد نداد! حتي با كشف راز اين بنا هم هيچگونه انعكاس و جنجالي به پا نشد!
اين بنا، يك گاهشمار تمام سنگي ثابت در جهان است كه بايد سازندگان آن از بسياري از نكات علميِ جغرافيايي، نجومي، سال كبيسه، انحراف كره زمين نسبت به مدار خورشيد، تفاوت قطب مغناطيسي با قطب جغرافيايي، مسير گردش زمين به دور خورشيد و... را در ٢٥٠٠ تا ٣٠٠٠سال پيش، در دوران حكومت هخامنشيان آگاهي ميبودند. حال آنكه خيلي از آنها را مانند كروي بودن كره زمين و گردش زمين به دور خورشيد را در چهارصد سال اخير در اروپا كشف كردند و به نام خودشان ثبت كردند!
نامه ی سرگشاده پیمان معادی (بازیگر فیلم هایي چون جدایي نادر از سیمین، درباره الی... و ...) در مورد وضع امروز سینما ی ما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .
بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .
ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.
تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...
ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم !
روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما
افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .
دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .
" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.
ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...
بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.
مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...
پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..
باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...
باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...
باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .
بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .
نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...
وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...
وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...
وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..
وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند...
دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....
ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.
ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....
ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...
اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..
اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...
اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .
اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.
اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....
شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...
مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...
ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....
شما هم میتازید ....
آقای اخراجیها
آقای پایان نامه
آقای ضد سینما
اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است
کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
حرف های نازک تر از گل
حرف های نازک تر از گل
* نادر نادر پور در پاریس زندگی میکرد . شبی در کافه ای مرد سیاه پوستی از نادر پور یک " نخ " سیگار میخواهد . نادر پور در عالم مستی لوطی گری اش گل میکند و میخواهد پاکت سیگارش را به او ببخشد . اما مرد سیاه پوست فقط یک دانه سیگارمیخواهد . از نادر پور اصرار و از طرف انکار . تا اینکه مرد سیاه پوست از دست نادر پور ذله میشود و با مشت میخواباند زیر چانه نادر پور . نادر پور را که بیهوش شده بود می برند بیمارستان . از بد حادثه دکتر بیمارستان هم سیاه پوست بوده است . نادر پور وقتی بهوش میآید خیال میکند همان سیاه پوست است و دوباره غش میکند ..!ـ
** مراعات همسر ...
همسر حمید مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود : حمید بیماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید . خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار میکشید و میگفت : به احترام لاله خانم است ...!
** اف-اف
در تهران قبر ها را چند طبقه میسازند . احمد رضا احمدی به شهرداری پیشنهاد داد برای قبر ها " اف- اف " هم بگذارند تا صاحب مرده قبلا مرده اش را صدا کند و اشتباهی برای مرده دیگری فاتحه نخواند ...!
*** امام موسی صدر ...
خبرنگاری از جمالزاده پرسید : نظرتان در باره صدر الدین الهی چیست ؟ جمالزاده جواب داد : من با امام موسی صدر آشنایی داشتم . و یک ساعت در باره امام موسی صدر صحبت میکرد ...!
****چرا نمیمیرم ؟
دکتر محمد عاصمی میگفت : رفته بودم سویس دیدن محمد علی جمالزاده . گفتند : یک هفته است که در بیمارستان است و در اغما ست . رفتم بیمارستان . پرستار ها گفتند : یک هفته ای است که بیهوش است . گفتم : ایشان بیش از پنجاه سال رفیق گرمابه و گلستان من بوده است ؛ میشود خواهش کنم بگذارید به دیدنش بروم ؟ آنها هم اجازه دادند . رفتم اتاق جمالزاده . دیدم بیهوش روی تخت افتاده است . نشستم کنار تخت او و به یاد خاطرات تلخ و شیرین سالها افتادم . یکباره جمالزاده چشم هایش را باز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت : ممد تویی ؟ من چرا نمی میرم ؟! بعدش هم چشمش را گذاشت روی هم و دیگر هم تا دم مرگ باز نکرد . جمالزاده هنگام مرگ 107 سال داشت .
*** الواتی ...
حسن توفیق خیلی مواظب سلامتی اش بود . دوستانش میگفتند : حسن دیشب رفته الواتی دو تا چایی پر رنگ خورده !!ـ
*** میرسونمت ...
یک شب که باران شدیدی میبارید پرویز شاپور از شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟ شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم . پرویز شاپور گفت : من میرسونمت . شاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟
شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم ..!
*** یه پان یه پان
محمد علی سپانلو میگفت : یک روز رفته بودم دیدن شاملو . زنگ در را که زدم شامل پرسید کیه ؟ گفتم : سپانلو. گفت : پله ها لق شده . لطفا سه بار یه پان یه پان بیا بالا !
*** شاعر بی پول ...
یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند . نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت این پول چیه ؟ تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود ....
من یک فرد نیستم، یک فکرم. من یک شخص نیستم، یک اندیشه ام
نامه وبلاگ نویس زندانی محمدرضا پورشجری به دخترش میترا از زندان مخوف گوهردشتکرج که برای انتشار در اختیار «فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران» قرار گرفته است.
میترا جان مطالبی هست که میخواهم بدانی. بیشتر از این نظر که اگر در اینترنت و یا در کانالهای ماهواره ای و رسانه ها پرسیدند آمادگی داشته باشی. شرایط من در زندان به گونه ای است که بیشتر از هر چیز از بی خبری رنج میبرم. از 21 شهریور 1389 به مدت 35-45 روز که دقیقا نمیدانم من در اطلاعات زندان بودم و در این مدت به دلیل شکنجه های فراوان با شیشه عینکم اقدام به خودکشی کردم.با اینکه میدانی چشمانم خیلی ضعیف است و با تقاضای زیاد از طرف خودم 3ماه از دادن شیشه عینک وحتا یک عدد قرص به من خودداری میکردند. بیشتر توهین و شکنجه ای که در مورد مقاله هایم شدم در مورد مقاله «مقام زن در فاحشگی اسلام» بود که گویا بدجور از این مقاله میسوزند. از تاریخ 15 اسفند 89 مرا به سلول انفرادی وسپس به سلول فرعی در اندرزگاه 5 انتقال داده اند. نه رادیو، نه تلویزیون و نه روزنامه نه کتاب و نه هیچ مسیر خبری در اختیارم نیست. با اینکه زندانیان سیاسی را به سالن12 اندرزگاه 4 انتقال داده اند ولی من تنها زندانی سیاسی هستم که ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن، و بصورت کاملا ایزوله نگهداری می شوم. اخیرا احضاریه ای به زندان آورده اند که علیه من شکایت شده. نه شاکی مشخص است و نه از مورد اتهام حرفی زده شده. من احضاریه را امضا نکردم و نپذیرفتم. خودم حدس میزنم موضوع دادگاه رسیدگی به اتهام (سب النبی)باشد. به مسئله توهین به مقدسات. البته اتهام های دیگری هم ممکن است در میان باشد. من برای هر وضعیتی آمادگی کامل دارم و روحیه و انرژی ام در برابر اهریمن تباهی و پلیدی که قصد دارد سرانجام مرا ببلعد در حد بالا و عالی است. شاخ به شاخ با اهریمن خواهم جنگید.
میترا جان یادت باشد من یک فرد نیستم، یک فکرم. من یک شخص نیستم بلکه یک اندیشه ام. اندیشه ای که در میان ایرانیان ریشه دارد و من سخت امیدوارم که عاقبت بر اهریمن پیروز شود. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضدزندگی. بنابراین نابودی شخص من به معنی نابودی این اندیشه بالنده نیست. نام من و دیگر زندانیان سیاسی اینجا نیز چون مبارزانی که جاودان شدند هرگاه یادی از رژیم اسلامی در تاریخ به میان آید، دوباره زنده خواهدشد. معنی(زنده یاد) که درباره درگذشتگان میگویند دقیقا همین است پس تو سرت را بالا بگیر و درمقابل اطرافیان و اسلامزده های عقب مانده و اُمُل و بیمار محکم بایست و بی سوادی آنان را گوشزدشان کن. حتا تحقیرشان کن از بابت جهل و خرافه ای که بیمارشان کرده است. اسلامزده هایی که در پیرامونت می بینی حتا از انسان های غارنشینی که بردیواره های غار آثار هنری خلق میکردند پس مانده ترند. زیرا در عصری زندگی می کنند که بشر متمدن و خردگرا و آزاداندیش دوره روشنفکری را سپری کرده و رو بسوی آینده ای زیبا و شاد و مرفه با گام های استوار به پیش می تازد. اسلامزده های اطرافت همچنان در گنداب متعفن و مقدسات و باورهای جاهلانه مذهبی غرقند و نه حقوق و آزادی های خود را می شناسند و نه از ارجمندی و کرامت انسانی بهره مند هستند. باورهای جاهلانه مذهبی، آنان را متنفر از ازادی پرورش داده است. سنگ و چوب و استخوان مرده های هزاران ساله را که در بیابان های گرسنگی می یابند می پرستند. خرد و اندیشه خویش را به هیچ می انگارند و چون الاغی و گاوی افسار به گردن خود انداخته، قلاده به خود بسته اند و یک سر قلاده را به دست شیاد و شارلاتانی مقدس سپرده اند تا در نهایت آنان را چون حیوانی بی اراده و بی اختیار به هر سو بکشد و بدوشد و به مذبح ببرد.
میترا جان من به اندیشه هایم و به درک خود از آزادی و ارجمندی انسانیتم می بالم. من یه آنچه نوشته ام افتخار میکنم. مبارزی هستم که در جنگ با اهرین اسیر گشته، اما اهریمن را نیز کلافه کرده است. این سکوت مطلقی که در رسانه های رژیم اسلامی درباره دستگیری و اسارت و کلا موضوع من دیده میشود نشان از ترس رژیم دارد. این که مرا بصورت پنهانی و سکرت تا الان یازده بار به دادگاه بردند و می آورند، اینکه دسترسی مرا به ارتباط با بیرون از زندان مطلقا مسدود کرده اند، نشانه های پیروزی من است.
میترا جان تنها امیدی که به کمک دارم از سوی ایرانیان همفکر و مخالفان جدی رژیم اسلامی است. حمایت آنها و رسانه ها و نهادهای حقوق بشری وفعالان حقوق بشر می تواند در سرنوشت من و فشار به رژیم موثر واقع شود نکته ای دیگر اینکه همانطور که گفتم عواطف واحساسات خودت رادر مورد من کنترل کن و با خرد محض به موضوع من بیاندیش. من هیچ امیدی به اینکه رژیم ددمنش اسلامی مرا زنده بگذارد ندارم.
من الان در سلول انفرادی هستم. اینجا به سلول انفرادی برای فریب مردم میگویند «سوئیت» ! علاوه بر سلولهای انفرادی در هر سالن عمومی اندرزگاه ها یک اتاق کوچک با حمام و توالت هم هست که به آن «فرعی» می گویند و هر یک شماره ای دارد.
من در بین هفت هشت هزار زندانی تنها و تنها زندانی هستم که ممنوع ملاقات و ممنوع تلفن و از هرگونه ارتباط محرومم. هرگاه یک زندانی ممنوع ملاقات میاید آنرا نیز به سلول من میآورند که معمولا از اشرار و جانیان است. اکنون که این مطلب را مینویسم در فرعی از سالن13 اندرزگاه 5 که زندان معتادین و جانیان و شرارتی های خطرناک است محبوسم.این اندرزگاه به(متادونی ها) مشهور است. سلول من حتا یک دریچه به بیرون ندارد که با کسی ارتباط داشته باشم. بنابراین احتمال اینکه این نامه را به این زودی به بیرون بفرستم بسیار کم است.امروز که این مطلب را می نویسم فقط می دانم که ماه اردیبهشت است ولی از تاریخ و ساعت و روزش اطلاع ندارم. چون من در سلول انفرادی هستم، بنابراین نمی توانم از فروشگاه خرید کنم. به ناچار کارت بانک را باید به دیگران بدهم تا برایم خرید کنند. اینجا همه دزدند. چه زندانی، چه زندانبان و حتا مدیر فروشگاه هم هر گاه کارت به دستش بدهی، فوری خالی میکند. شکایت هم سودی ندارد. کی رسیدگی میکند.این را هم بگویم که مدتی پیش یکی از همین جنایت کارها واوباش به من حمله ور شد که چون من کوتاه آمدم درگیری جدی پیش نیامد.اینها همیشه شی ای برنده با خود حمل میکنند که به آن «تیزی» می گویند. در فرعی 17 اندرزگاه 6 که بودم در داخل بند یکنفر با همین تیزی به خاطر چند گرم موادمخدر گردنش را بریدند و کشتند.در زندان مواد مخدر از سیگار فراوان تر یافت میشود. کراک و شیشه اصلی ترین مواد مخدر مصرفی در زندان است. امروز دوشنبه نوزدهم اردیبهشت نود بعد از هشت ماه انفرادی به سالن دوازده اندرزگاه چهار (بند سیاسی) منتقل شدم.
سیامک مهر(محمدرضا پورشجری)
منبع
فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران
5 تیر 1390 برابر با 26 ژون 2011
زنده باد شهید! از یک اعلامیه ضد امپریالیستی
خلق قهرمان لیبی!
امپریالیست های خونخوار به کشورتان حمله کرده اند. اگر کاسه ی آب به دستتان است زمین بگذارید و مسلحانه در کنار ارتش سرهنگ قذافی (که البته انتقاداتی هم بر ایشان وارد است) از کشورتان دفاع کنید. اگر در این جنگ کشته شدید، شهید راه مبارزه ی ضد امپریالیستی محسوب خواهید شد ولی اگر کشته نشده و بر امپریالیست های خونخوار فائق آمدید، بعدا بدست سرهنگ قذافی کشته شده و شهید انقلاب خلق قهرمان لیبی خواهید شد. در هر حال شهید هستید.
زنده باد شهید!
زنده باد شهید!
داستان ما، بچه قورباغه و کرم
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه
کردند...
کردند...
...و
عاشق هم شدند.
عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه
قورباغه شد،
قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و
درخشان کرم..
درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای
تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر
قولش بماند. او تغییر کرد.
قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را
دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من
را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من
فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه
و درخشان خودم را می خواهم.
و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.
دو تا دست درآورده بود.
دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم
است که زیر قولت زدی.»
است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود.
من این دست ها را نمی خواهم...
من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین
کمان زیبای من هستی.»
کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت
ببخشدش.
ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی
به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
از جی آنه ویلیس
http://www.ashpazonline.com/weblog/baby/38081
چیزهایی که با زلزله نمی لرزند
وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت: We look like developing world! کشف جالبی بود.
حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.
http://adadpay.com/2011/03/17/111-227
برخورد غیر دموکراتیک اصلاح طلبان مدعی دموکراسی با رضا پهلوی
چگونه است که وقتی مردم دهان به اعتراض می گشایند و از گستاخان دروغگویی مانند مهاجرانی و کدیور انتقاد میکنند اصلاح طلبان مظلوم نمایی کرده و فورا دم ازدموکراسی میزنند و ادعا میکنند که هر کس حق اظهار نظر دارد ولی وقتی کوچکترین سخنی از رضا پهلوی میشود همه اصلاح طلب ها مرزهای نزاکت و توهین و دموکراسی را پشت سر میگذارند
و از هیچ اتهامی به ایشان دریغ نمیکنند در صورتیکه خود دارای سیاه ترینپرونده در 22 سال حکومت نا اسلامی هستند. کوچکترین انتقادی از اصلاح طلب ها یعنی ایجاد تفرقه و کوچکترین تلاش برای اتحاد با ایرانیان سکولار و مدرن در خارج و داخل از نظر اصلاح طلب ها خیانت بشمار می آید. اصلاح طلب ها غالبا از زبان تمام مردمایران صحبت میکنند و ادعا دارند که پهلوی ها هیچ جایگاهی در ایران ندارند با اینحال ریسک نکرده و در اتحادی ناخوانده با اصولگراها رضا پهلوی را میکوبند بمعنای دیگر زیر لینکهای مربوط به رضا پهلوی دیگر نمیشود بسیجی را از اصلاح طلب تشخیص داد. مگرشما نمیگویید که او هیچ جایگاهی در بین ایرانیان ندارد؟ پس چه ریگی به کفش دارید که تا نام رضا پهلوی می آید شدیدترین جبهه گیری را میکنید و دم خروس در ادعای دموکراسی خواهی تان را آشکار می کنید؟ مگر نه اینست که در آینده آزاد ایران شورای نگهبانینیست و هر ایرانی دارای یک رای است؟
چگونه است که اصلاح طلب ها هرگز پاسخگوی اشتباهات خود نبوده و با کمال فراغ بال مردم را به دوران طلایی خمینی دعوت میکنند ولی رضا پهلوی باید پاسخگوی اشتباهات پدر و پدر بزرگ خود باشد و حق ندارد از سلطنتمشروطه یا پارلمانی سخن بگوید؟ من از جماعت بسیجی و حاکمان فعلی انتظاری ندارم ولی وقتی که اصلاح طلب ها و سبز های ذوب شده در اصلاحات را در دشمنی با رضا پهلوی میبینم, نمیتوانم رفتار متناقض شان را درک کنم. اگر واقعا به دموکراسی اعتقاد داریداجازه دهید که همه حق اظهار نظر داشته و مردم تعیین کننده باشند نه اینکه خود را بجای مردم جا زده و برای آنها تعیین تکلیف کنید.
و از هیچ اتهامی به ایشان دریغ نمیکنند در صورتیکه خود دارای سیاه ترینپرونده در 22 سال حکومت نا اسلامی هستند. کوچکترین انتقادی از اصلاح طلب ها یعنی ایجاد تفرقه و کوچکترین تلاش برای اتحاد با ایرانیان سکولار و مدرن در خارج و داخل از نظر اصلاح طلب ها خیانت بشمار می آید. اصلاح طلب ها غالبا از زبان تمام مردمایران صحبت میکنند و ادعا دارند که پهلوی ها هیچ جایگاهی در ایران ندارند با اینحال ریسک نکرده و در اتحادی ناخوانده با اصولگراها رضا پهلوی را میکوبند بمعنای دیگر زیر لینکهای مربوط به رضا پهلوی دیگر نمیشود بسیجی را از اصلاح طلب تشخیص داد. مگرشما نمیگویید که او هیچ جایگاهی در بین ایرانیان ندارد؟ پس چه ریگی به کفش دارید که تا نام رضا پهلوی می آید شدیدترین جبهه گیری را میکنید و دم خروس در ادعای دموکراسی خواهی تان را آشکار می کنید؟ مگر نه اینست که در آینده آزاد ایران شورای نگهبانینیست و هر ایرانی دارای یک رای است؟
چگونه است که اصلاح طلب ها هرگز پاسخگوی اشتباهات خود نبوده و با کمال فراغ بال مردم را به دوران طلایی خمینی دعوت میکنند ولی رضا پهلوی باید پاسخگوی اشتباهات پدر و پدر بزرگ خود باشد و حق ندارد از سلطنتمشروطه یا پارلمانی سخن بگوید؟ من از جماعت بسیجی و حاکمان فعلی انتظاری ندارم ولی وقتی که اصلاح طلب ها و سبز های ذوب شده در اصلاحات را در دشمنی با رضا پهلوی میبینم, نمیتوانم رفتار متناقض شان را درک کنم. اگر واقعا به دموکراسی اعتقاد داریداجازه دهید که همه حق اظهار نظر داشته و مردم تعیین کننده باشند نه اینکه خود را بجای مردم جا زده و برای آنها تعیین تکلیف کنید.
na3pas
http://na3pas.blogspot.com/2011/03/blog-post_19.html
تفاوت آزادی و انتخاب
فرض کنیم رسانه ای (روزنامه، رادیو و غیره) به یک ژورنالیست نیازمند است. این رسانه بدون آن که برای استخدام فرد مورد نظر یکی از آشنایانش را انتخاب کند، با یک آگهی استخدام افراد متقاضی را دعوت می کند که تقاضای استخدام نوشته و شرح حالشان را نیز ضمیمه کنند.
البته افراد متقاضی می بایست واجد شرایط زیر باشند:
- سن تا ۳۵ سال، لیسانس در ژورنالیسم، ۵ سال سابقه ی کار بعنوان ژورنالیست، نداشتن پیشینه ی محکومیت کیفری.
ضمنا در آگهی استخدام عنوان شده که مشی روزنامه بی سانسوری و آزادی در نوشتن است البته با در نظر گرفتن قوانین جامعه.
تعداد زیاد (۳۰ تا) تقاضا از طرف متقاضیان باعث می شود که رسانه نامبرده یک انتخاب اولیه انجام داده و از بین متقاضیان ۳ نفر را به مصاحبه دعوت کند. در جریان مصاحبه معلوم می شود که هر سه نفر به یک اندازه واجد شرایط ذکر شده در آگهی استخدام هستند. اما تفاوت های این سه نفر با یکدیگر در خارج از شرایط عنوان شده توسط رسانه قرار دارند. یکی از این سه نفر مذهبی معتقدی است که اجرای دستورات دینی را راه وشبختی مردم می داند. نفر دیگر لیبرال است و آزادی در همه سطوح اجتماع را وسیله ی خوشبختی می پندارد. نفر سوم سوسیالیسم را تنها راه خوشبختی مردم قلمداد می کند.
رسانه ی مورد نظر ما یکی از این سه نفر را (مهم نیست کدام) استخدام می کند. نویسنده/ژورنالیست استخدام شده در کمال آزادی، می نویسد هر آنچه را که می خواهد.
شما مقولات آزادی و انتخاب را چطور می بینید؟
شما مقولات آزادی و انتخاب را چطور می بینید؟
منتظر نظرات و مقالات شما
حکومت قانون یا حکومت اجازه
یکی از تفاوت های بین قانون و اجازه پهنه ی فراگیری آن ها ست. مخاطبین قانون "هرکس"، "همه"، "هیچکس" و از این قبیل است در حالی که مخاطب "اجازه یا جواز و مجوز" فرد ویا گروهی مشخص با هویتی مشخص است. بعنوان مثال در مفهوم "همه ی نویسندگان"، "هیچ فرد نظامی" "همه ی قضات" و یا "هر کس" هیچ فرد حقیقی و حقوقی مشخصی مورد خطاب نیست. مخاطبین "تمامی افراد حقیقی و حقوقی" جامعه هستند به دور از اسم و مشخصات. در مقابل "اجازه"، "مجوز"، "جواز" و از این دست مخاطبش خود فرد حقیقی و یا فرد حقوقی است.
مثلا قانون می گوید "هرکس بخواهد ساختمان بسازد باید بر طبق مقررات جواز ساختمانی بگیرد." و یا "بدون جواز، ساختمان سازی ممنوع است." در اینجا پهنه ی قانون همه ی جامعه است. اما جواز ساختمانی مثلا خانم مهرپور آتنی اجازه ای است برای ساختن یک یا چند ساختمان مشخص، در محلی مشخص و با خصوصیاتی که در جواز ذکر شده اند. در این مثال می بینیم که پایه و اساس "جواز خانم مهرپور آتنی" قانونی است که ساختمان سازی بدون مجوز قانونی را ممنوع کرده است. حالا فرض کنیم که این خانم مورد بحث به جای گرفتن جواز ساختمانی از راههای مشخص شده در قانون با دادن مقداری پول و یا با پارتی "اجازه" ساختمان سازی بگیرد.
اجازه بر اساس قانون یا اجازه بدون اساسی قانونی؟
هدف از این مقاله ی کوتاه تحلیل قوانین ایران نیست که چه هستند، چگونه درست شده اند ویا چه مرجعی آن ها را درست کرده است. مسئله آن است که قانون در ایران، هرچه که می خواهد باشد، آن نیست که در عمل اجرا می شود. مثالی دهشتناک بزنیم: دو خانم حکم سنگسار گرفته اند یکی از آن ها به دلیلی (مهم نیست کدام) آزاد و آن دیگری به طرز فجیعی به قتل می رسد. مورد اول گرفتن اجازه برای ادامه ی زندگی و مورد دوم اجرای "قانون" است.
در ایران "اجازه" حکومت می کند نه قانون (حتی از نوع اسلامی آن).
مجلس اسلامی قانونی را برای اجرا به دولت می فرستد، دولت "اجازه" اجرای آن را صادر نمی کند. بر طبق قانون ولی فقیه می بایست بعد از تصویب شورای نگهبان به تفویض رئیس جمهور بپردازد ولی ولی فقیه دو ساعت بعد از بسته شدن دفاتر انتخابات، به رئیس جمهور اعلام شده از طریق وزارت کشور (و نه شورای نگهبان) تبریک می گوید. بر طبق قانون، وام گرفتن از، و کمک کردن به کشورهای خارجی باید ابتدا به تصویب مجلس اسلامی برسد. رئیس جمهور، بدون اطلاع مجلس، اجازه ی پرداخت میلیون ها دلار به افراد وکشور های خارجی را صادر می کند. بر طبق قانون کشتن افراد بدون محاکمه ممنوع است. جمهوری اسلامی تا کنون اجازه کشتن هزاران نفر را بدون محاکمه صادر و به اجرا گذاشته است. بر طبق قانون مردم حق تظاهرات دارند، حق ابراز نظر دارند اما در جمهوری اسلامی این حق با دستگیری، شکنجه، تجاوز و قتل پاسخ داده می شود.
آنجه در جمهوری اسلامی جای قانون را گرفته است "تشخیص صلاح" است.
"مصلحت نظام" ساخته و پرداخته ی جمهوری اسلامی نیست. مصلحت نظام قانون فطری تمام مستبدین است. نمونه های کلاسیک "مصلحت نظام" آلمان نازی، حکومت سرهنگ ها، و حکومت های کمونیستی می باشند. مصلحت نظام چیزی نیست جز "اجازه ای بدون اساس قانونی". قضیه مصلحتی است. مصلحت بالا تر از قانون است که در نهایت توسط یک فرد تعیین می گردد. اگر قوانین جمهوری اسلامی، با همه ی کاستی هایش، توسط مجمعی از متفکرین، مرتجعین، انتخاب شدگان و یا منصوبین تهیه و تصویب می شوند، اساس تشخیص مصلحت بر اجازه و مجوزهای غیر قانونی است. تلقی مردم از رفتار قدرتمندان در ایران "دروغگوئی" است. در حقیقت مقام معظم رهبری، باند احمدی نژاد، مقامات قضائی و امنیتی که همگی بعنوان دروغگو شهرت دارند کاری جز "تشخیص مصلحت" ندارند. اشتباه نشود منظور از مصلحت نظام به هیچوجه موسسه ی "شورای تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی" نیست. تشخیص مصلحت نظام، دادن اجازه برای انجام (یا انجام ندادن) کاری است بر خلاف قانون. آنچه مردم دروغ می نامند چیزی نیست جز کردار غیرقانونی ابر قدرت ها در ایران. این ابر قدرت ها رفتار غیر قانونی خود را "فرا قانونی" می دانند. به نظر آن ها رفتار "غیر قانونی" تنها شایسته ی شهروند عادی است.
در یک نظام قانونی، قدرت اداره جامعه توسط قانون تعیین و توسط ادارات قانونی اجرا می گردد. درچنین نظامی، قدرت متمرکز است و اجزایش وابسته به یکدیگر.
وجود قدرت های متعدد در جامعه نشانه ی بی قانونی است. این به معنای آن نیست که "مواد قانونی" وجود ندارند. کتاب قانون می تواند وجود داشته باشد ولی اجرای آن "همه شمول" نیست. در ایران هیچ تضمینی برای همه شمول بودن قانون وجود ندارد. در حقیقت قانونی که "همه شمول" نباشد قانونی نیست، غیر قانونی است.
واحد های قدرت در ایران بی شمارند. از پاسدار و دهدار و تعاونی در روستا گرفته تا نهاد بیت رهبری، بیت رئیس جمهوری، بیت قوه ی قضائیه. ایران شده است کشور "بیوت". این بیت ها هستند که در ایران حکومت می کنند نه قانون (حتی از نوع مجلس اسلامی آن). این بیوت هستند که "اجازه" می دهند و "جواز" صادر می کنند. توجیه کار همه ی این بیوت یکسان است: تشخیص و اجرای مصلحت. حتی اگر به چپاول کشور بپردازند، که می پردازند، آن را مصلحت کشور تبلیغ می کنند.
اگر ایلخانان مغول در ایران حکومت های متعددی را در سرزمین های ایرانی و در یک زمان اداره می کردند، ایلخانان ولایت فقیه در همه ی ایران نهاد های قدرت را در دست دارند. ایلخانان ولایت فقیه نه تنها با مردم بلکه با خودشان نیز در جنگند. در این جنگ به حکم تاریخ یا باید ایلخانی زاده شود برای برقراری حکومتی سلطانی، و یا در جنگ با مردم بر افکنده شود و حکومت قانون جایش را بگیرد.
از البرزحمایت کردن یک چیز عضو شدن چیزی دیگر
جنبش راه سبز امید گامی است در جهت جنبش آزادی خواهانه ی مردم ایران. به این دلیل می توان از آن حمایت کرد.اما در منشور این جنبش آمده است که جنبش راه سبز امید "حرکت انتقادی در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رأی مردم را وجه همت خویش قرار خواهد داد". این در حالی است که قانون اساسی، اساس جمهوری اسلامی را بر ولایت فقیه قرار داده و داشتن یک رهبر ابر قدرت را لازم دانسته و نهاد های مهم حکومتی از قبیل قوه قهریه، قوه ی قضائی، مجلس خبرگان، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت و دها موسسه ی دیگر را در تیول رهبرو ولایت فقیه قرار می دهد. قانون اساسی جمهوری اسلامی سندی است که بجای آزادی، خوشبختی و رفاه مردم ایران، استبداد و بدبختی مردم ایران را مد نظر دارد. این قانون اساسی ناقض اصل حاکمیت مردم بر کشورشان و سند نقض حقوق بشر است.
برای آزادی خواهان ایران مشکل است عضو جنبشی شوند که تغییر قانون اساسی یکی از اهداف مهم آن نیست.
از البرز
بازی های زندگی
بازی های زندگی
آنجا که سنگ و شیشه به هم می رسند؛ نه آن می شکند، نه این می برد
Queen and I
http://www.youtube.com/watch?v=E3bcDGcBRK8&feature=related
بازی های زندگی
آنجا که سنگ و شیشه به هم می رسند؛ نه آن می شکند، نه این می برد
Queen and I
http://www.youtube.com/watch?v=E3bcDGcBRK8&feature=related
آشنائی با سهراب بهداد
سهراب بهداد در مورد خودش می گوید: ا
در سال ۱۳۲۷ در مشهد بهدنیا آمده و در تهران بهمدرسه رفتهام. دورهی دبیرستان را در سال ۱۳۴۱ در مدرسهی البرز به پایان رسانده و در پائیز همان سال برای ادامهی تحصیل به دانشگاه ایالتی میشیگان در آمریکا وارد شده و در رشتهی مهندسی برق ثبتنام کردم. بعد از گرفتن مدرک مهندسی در رشتهی برق در سال ۱۳۴۶ خود را به دانشکدهی اقتصاد منتقل کرده و دیگر هرگز بسراغ مهندسی نرفتمدر ۱۳۵۲ موفق بهگرفتن دکترا در رشتهی اقتصاد دانشگاه ایالتی میشیگان شدم. عنوان تز دکترای من "خصوصییات ملی و ترکیب تجارت خارجی در محصولات کارخانهای" بود. یکسال بعد از آن آمریکا را به قصد ایران ترک کرده و در پائیز همان سال به تدریس در دانشکدهی اقتصاد دانشگاه تهران مشغول شدم. تا سال ۱۳۶۲ من در این دانشکدهی کار کردم، و بعد از آنکه دارودستهی حزبالله و "انقلاب فرهنگی" دانشگاه را تصرف کرد تا آن را "پاکسازی" کند و آموزش اقتصاد را اسلامی کند، به فرانسه رفتم. تجربیات "انقلاب فرهنگی" را من در مقالهای تحت عنوان اسلامی کردن اقتصاد در دانشگاههای ایران، در نشریه کنکاش در پائیز ۱۳۷۶نوشتهام. این مقاله به زبان فارسی وبه صورت پی دی اف در سایت من قابل دسترسی است
در سال تحصیلی ۱۳۵۸ - ۱۳۵۷ درست بعد از انقلاب و بازگشائی مجدد دانشگاهها، مدیریت برنامهی دانشکدهی اقتصاد دانشگاه تهران را بهعهده داشتم و در ۱۳۵۹ - ۱۳۵۸ مدیر موئسسهی تحقیقات اقتصادی بودم. از زمان بازگشائی دانشگاهها در فروردین ۱۳۵۸ تا آغاز انقلاب فرهنگی” در تیر ماه ۱۳۵۹ عضو انتخابی شورای دانشکدهی اقتصاد بودم. این شوراها متشکل بود از نمایندگان استادان، کارمندان و دانشجویان هر دانشکده و مسئولیت مدیریت دانشکده را بعهده داشت. من همچنین یکی از اعضای بنیانگذار انجمن ملی استادان دانشگاه بودم که در پائیز ۱۳۵۸ تاسیس شد
از ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۹با محمد قاضی، حمید عنایت و هوشنگ گلشیری در موئسسهی انتشارات دانشگاه صنعتی تهران، آریامهر سابق، که به تازگی تاسیس شده بود همکاری کردم. هدف این موئسسه ترجمهی و تدوین مجموعه ای از کتابهای اساسی درسی دانشگاهی و وظیفهی من در این موئسسه مدیریت ادیتوری بخش اقتصادی بود
در پائیز سال ۱۳۶۳ من به آمریکا برگشتم. ابتدا بعنوان استاد مهمان در بخش اقتصاد دانشگاه وسترن میشیگان مشغول به کار شده و یک سال بعد از آن به گرانویل در اوهایو آمده و دربخش اقتصاد دانشگاه دنیسون به تدریس ادامه دادم. از ۱۳۶۴ به بعد ساکن دهکده زیبای گرانویل هستم. در همین دهکده است که دخترم یاسمین بزرگ شده و پسرم سیاوش به دنیا آمده است. از ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۴ ریاست بخش اقتصاد دانشگاه دنیسون به عهده داشتم
از ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۲ دبیر انجمن اقتصاددانان خاورمیانه، و سالهای۱۳۷۳ و ۱۳۷۵ رئیس آن بودم. اکنون عضو کمیته حقوق بشر و آزادی آکادمیک این انجمن هستم. از ۱۳۶۷ عضو موسسه تحقیقات خاورمیانه و شمال آفریقا در دانشگاه میشیگان بوده ام. از ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۹ عضو هیات تحریریه خبرنامهی تحقیقات خاورمیانه بوده و از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۴ عضو هیات ثحریریه ژورنال بین المللی تحقیقات در خاورمیانه بودم
جدا از مقاله پرفسور بهداد تحت عنوان اسلامی کردن اقتصاد در دانشگاههای ایران که در بالا از آن یاد شده، سهراب بهداد آثار دیگری نیز منتشر کرده که برای دسترسی به آنها میتوان به سایت خود ایشان مراجعه نمود
لینک سایت او و همچنین لینک های بعضی از آخرین آثار او را در می توان در زیر مشاهده کرد
وب سایت سهراب بهداد
دموکراسی، جامعه مدنی، و طبقه کارگر ایران: مبارزه برای سازمان های مستقل کارگری فرهاد نعمانی - سهراب بهداد
نگرانی دولت احمدی نژاد از تبديل شعار «رای من کو؟» به شعار «نان من کو؟» رادیو فردا
نمایی از قانون
چندی پیش جناب البرز مطلبی نوشته بود بنام " حق و قانون " که حق مطلب در این پاراگراف است
قانون پیمانی اجتماعی است برای تنظیم (وتاضمین) روابط بین خود انسان ها و رابطه آنها با طبیعت. این پیمان اجتماعی توسط انتخاب آزادانهی انسان ها تعیین میگردد. در یک جامعهی انتخاباتی (دموکراتیک) مردم نمایندگانشان را آزادانه انتخاب کرده و این نمایندگان قوانین ادارهی جامعه را میسازند. مدیریت جامعه بعهدهی دولتی واگزار میشود که یا با رای مستقیم مردم انتخاب شده باشد و یا نمایندگان منتخب مردم آن را شکل دهند. در این سیستم فرضی دولت چیزی نیست جز کارمند ادارهی جامعه بر اساس قوانین ساخته شده توسط نماینگان مردم. در این جامعهی فرضی تنها یک قوه وجود دارد و آن قوه ی "حاکمیت قانون" است. انسان برای ادامهی زندگی، آزادانه قوانینی را میسازد که خود این قوانین آزادیاش را محدود میکنند. اما در مقابل از دست دادن برخی آزادیهای اولیه، از راه همین قوانین به رشد وگسترش شعور انسانی کمک کرده و جامعه را مرفه تر کرده و بیشتر از پیش تعالی میبخشد
من نمونه ای از قانونمداری و قانونگرایی را خواندم که جالب است
مطلب: 90984
مطلب: 90984
هشتم دیماه ۱۳۸۹
بخش خبری الف
بخش خبری الف
در نظام مردمسالاري سوئد همه افرادي که در پست هاي دولتي به کار گمارده مي شوند بايد از هر گونه خطايي، چه در گذشته و چه در زماني که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.
در انتخابات پارلماني سوئد در سال 2006 ائتلافي از احزاب دست راستي با به دست آوردن 178 کرسي نمايندگي، اکثريت کرسي هاي مجلس را نصيب خود کرد و دولت تشکيل داد.
چندي بعد نخست وزير به تدريج وزراي کابينه اش را معرفي کردو خانم «ماريا بورليوس» به عنوان وزير بازرگاني معرفي شد. روز بعد دختري به يکي از روزنامه ها اطلاع داد، اين خانم چند سال پيش او را به مدت يک ماه براي نگهداري از بچه اش استخدام کرده بود، بدون اينکه موضوع را به اداره ماليات گزارش داده باشد...
در سوئد هر گاه کسي فردي را به کاري بگمارد بايد آن را به اطلاع اداره ماليات برساند و به عنوان کارفرما ماليات و هزينه بيمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار مي کند بايد در زمان انجام کار بيمه باشد تا اگر اتفاقي حين کار بيفتد، بيمه بتواند نيازهاي آن فرد را پوشش دهد.
بورليوس به عنوان کارفرما بايد استخدام آن دختر را به اداره ماليات اطلاع مي داد و علاوه بر حقوق دختر، هزينه کارفرما را نيز به اداره ماليات مي پرداخت. بورليوس به اداره ماليات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتي اين مساله فاش شد وي از طريق تلويزيون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام اين کار خلاف که سال ها پيش اتفاق افتاده بود، وضع مالي خانواده آنها چندان خوب نبوده است.
روزنامه نگاران و وبلاگ نويسان که مانند ساير مردم بدون هيچ محدوديتي حق تحقيق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالي خانم وزير را طي سال هاي گذشته مورد بررسي قرار دادند.
همه شهروندان در سوئد مي توانند اطلاعات مالي افراد ديگر را مطالعه کنند.. براي اين کار کافي است به سالن کامپيوتر اداره ماليات مراجعه کنند و با وارد کردن نام يا شماره شخصي افراد در رايانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار ماليات پرداختي توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف اين خانم وزير، شهروندي به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد اين خانم دروغ مي گويد و درآمد آنها در سالي که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالاي يک ميليون کرون يعني خيلي بيشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدي بوده است. دو روز بعد نخست وزير سوئد اعلام کرد خانم بورليوس از کار خود کناره گيري کرده است. بورليوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورليوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگي اش را در مدت کوتاهي فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمي که به آنها دروغ گفته بود نيفتد.
http://alef.ir/1388/content/view/90984 نقل از
میگم چقدر شبیه ما هستند
از سید
نوستالژی -۳
سینما مولن روژ ، تفریح روزهای جمعه بود، البته اگر پول آن را داشتی و اگر پدر و یا مادر مخالف سینما رضایت میدادندجمعه ها، سینما فیلم تازه اکران میکرد. هیجان از صبح شروع میشد، وقتی که کنجکاوی ، ناشتا نخورده، تو را به میدان مرکزی شهر میکشاند تا ببینی روی تابلو تبلیغات سینما، آویخته به کاجهای بلند فلکه پوستر و یا عکسهائی از کدام فیلم نقش بسته است
سینما رفتن آسان نبود. پول میخواست، موافقت پدر و مادری که سینما را گناه میدانستند، تهیه بلیط بدون هل و فحش و دعوا امکان پذیر نبود، داخل سینما شلوغ بود، صندلی خالی به زحمت پیدا میشد، گاه کلاه نفری که ردیف جلو تر نشسته بود، مزاحم دید تو میشد، گاه پوستهای تخمهای که نفر ردیف پشت به گردنت پرتاب میکرد آزارت میداد، صدای سوت و تشویق تماشا چیها کر کننده بود ویک لحظه آرام نمی گرفت. با این همه شوق دیدن فیلم روی پرده سینما لذتی بود که مرزی نمی شناخت برای تحمل این نوع ناملا یمات.
سینما مولن روژ عجین و آمیخته شده است با بخشی از خاطرات دوران خرد سالی و نوجوانی. روی پرده همین سینما بود که فروزان رقصید و آواز خواند برای فردین و ظهوری و آرمان آبگوشت خوردند و ملک مطیعی به نقش لوطی زیر بازار چه درس جوانمردی و مردانگی میداد همان گونه که جان وین کلانتری بود در نبرد با راهزنان برای بر قراری عدالت. روی پرده سفید همین سینما راچ کاپور و ویجینتی مالا آوازهای عاشقانه خواندند و قیصر دست به چاقو برد و انتقام خون برادر و خواهر را از برادران آق منگل گرفت و قدرت دست به اسلحه برد وسید با او همراه شد در مبارزه ای نامتقابل با نظامیها و هر دو جان باختند.
حالا اما سالها بود فردین دیگر نبود، ملک مطیعی خانه نشین شده بود و وثوقی غربت نشین. از سینما مولن روژ نیز چیزی نمانده بود، نه گیشه ای، نه بوفهٔ ای، نه پرده سفیدی، نه حتی صندلی ارجی. زمینی صاف، مشتی خاک و سنگ. انگار هیچگاه سینماای نبوده است، بچه هایی به شوق "آرتیسته" دست نزده اند ، سوت نکشیده اند. اشک هایی به خاطر پایان غم انگیز فیلم گونه را خیس نکرده است
از سینما مولن روژ نقشی مانده است در ذهن، خاطرهای در آن دور دستهای دور
از: عبدوس
اشتراک در:
پستها (Atom)
